خرید بک لینک
خیلی وقتا یه سری کارا میکنم که خودمم توش میمونم بعدش که بهش فکر میکنم میگم خب که چی؟ البته جدیدا زیاد به خودم میگم خب که چی... قبلا اصن تو باغ نبودم... ده سال بعدش تازه میفهمیدم چقدر بیهوده... مثلا امشب خیلی اتفاقی رفتم تو اکانت اینستام... دیدم اوووو 250 نفر و دنبال میکنم پیش خودم گفتم خب که چی؟ و جواب همین یه سوال شد 200 تا دنبال کننده! پنجاه نفر خیلی بی معنی خیلی ساده فقط برا یه سوال حذف شدن تازه کلی آدم هم بودن که هی رو حساب اینکه فلان جا همکار بودیم

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: جمعه 1 اسفند 1399 ساعت: 16:17

آقا نمره تفسیرمم ثبت شد اونم بیست شدم

فقط میمونه قدم آخر... امتحان آخر دوره ی کارشناسی... فردا ساعت چهار و نیم عصر

بدبختی از کتابه کتابم ندارم پی دی اف عکس کتابه قابل سرچ هم نیس به لطف لوازم آرایش هم چشام دوباره آلوده شده در حال ترکیدن بود دو فصل از 5 فصل و به زور روخوانی کردم فقط بقیش مونده... اینم بیست بشم اون هدف بلند مدته احتمالا محقق میشه اگه 19.75 هم بشم مَطلقا دیگه محقق نمیشه

اوضاع بسی حساس و پر هیجان شده امیدوارم بشه که بشه...

برام خیلی دعا کن ❤️

دوستت دارم ❤️

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: جمعه 1 اسفند 1399 ساعت: 16:17

اولین بارونیه که نیستی اون بیرون زیر اون همه خاک تو این سرما... سردت نمیشه؟ تقریبا دو هفته از نبودنت گذشت... چقد هر روز دلتنگ تر میشیم... کی گفته خاک سرده؟ کی گفته از دل برود هر آنکه از دیده برفت؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: جمعه 1 اسفند 1399 ساعت: 16:17

تنها اشتراک ما فقط یه نام خانوادگیه... جمله ی ترساکیه خیلی :)

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:46

ترسیدم... زیاد تو شوکم... خیلی زیاد درد تو همه وجودم پیچیده خدایا حواست بهم هست؟؟؟

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:46

عزیزدلم زاد روز زمینی شدن تو نقطه ی شروع خوشبختی منه اردیبهشتی که با تو تجربه بشه خود خود بهشته یکی از زیبا ترین اتفاقات زندگیمی هرروز و هرروز بیشتر پیشرفت میکنی قدم به قدم تو مسیرت جلوتر میری پخته تر میشی و بی نقص تر و من ذوق میکنم از تماشای تویی که نماد قدرت و شکوهی مث یه درخت اصیلی با تنه ی پهن و ریشه های قوی با شکوفه های سیب همون قدر محکم همون قدر ظریف و تماشایی و همون قدر سفید تو همونی که هیچ وقت پوسیده نمیشی هیچ وقت خشک نمیشی و افت نمیزنی چون همیشه

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:46

خب راستش چن روز پیش یه اتفاقی افتاد که ننوشتم نخواستم نگران بشید شب اول ماه رمضون نیم ساعت به افطار اومدم سمبوسه سرخ کنم تابه پر روغن بود و دااااغ دااااغ یهو کاملا بی دلیل روغن داغ پاشید رو کل هیکلم نه دستم خیس بود و نه حتی مواد غذاییم آبدار بود واقعا نمیدونم چرا ولی تنها شانسی که آوردم جفت دستامو گرفتم جلو صورتم وگرنه صورتم نابود بود و خب جفت دستام سوخت ساعد سمت راست و انگشتای سمت چپ اما خب شکر خدا الان خوب خوبم جای نگرانی نیس شانس باهام یار بود و همون شب

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:46

جونم براتون بگه که همه چی از روز روان شناس شروع شد زمانی که میخواستم استوری تبریک بذارم مونده بودم کدوم دخترا و پسرا رو تگ کنم یکی بود که کلا خیلی مغرور و آروم بود همیشه ازش میترسیدم نمیتونستم باهاش تعامل کنم با اینکه همکارم بودیم هم کلاسم بودیم ولی کلا ازش میترسیدم دیگه... نمیتونستم اون روز دل و زدم به دریا اوشونم تگ کردم چون از لحاظ علمی قبولش داشتم اومد تشکر کرد دایرکت منم گفتم خواهش میکنم نابغه سر حرف باز شد دیگه و بهش گفتم کلا ترسناکه برام این تعامله

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:46

دلم میخواد موهامو کوتاه کوتاه کنم دلم میخواد همه چی رو از نو شروع کنم حتی بلند کردن موهامو...

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:46

سال پیش دم عید کل لوح تقدیرام و با فرفره های رنگی رنگی نصب کردم رو دیوار اتاقم امروز همشونو کندم خیلی برام سخت بود چون دوسشون داشتم ولی همه رو جمع کردم پارسال نصب کردم که به خودم ثابت کنم که کم کسی نیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 16:50

حالم خوب نیسدوس دارم صب تا شب بشینم تو اتاقم و زانوهام و بغل بگیرم و زل بزنم به دیوار رو به روم یه بغض لعنتی بیخ گلومه که نمیذاره نفس بکشم دوس دارم برم قبرستون و چن ساعتی تو قبر بخوابم دوس دارم تموم شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 16:50

از بعد امتحانا تقریبا همه چی بهتر شده از اون شرایط افتضاح خارج شدم هنوز آروم آروم نیستمولی دیگه اون قدرم تو تنش نيستم که همش سرم لازم باشمکلی اتفاق افتاده و کلی فعالیت داشتم که باید از همش بگم فک کنم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: چهارشنبه 23 بهمن 1398 ساعت: 6:21

دوتا چرای بزرگ تو ذهنمه

مگه ما اینهمه جون نکنديم که تهران باشی پس چرا یزد؟

چرا روز ایستگاه روان سنجی با اینکه صبح مطلع شدی و ميتونستي بیای نیومدی ؟

برا امتحانام برنامه نمیدی بهم ؟

اصن حالت خوبه ؟

روزات چجوری میگذره ؟

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:37

تا اینجاش رو من گفتم
از اینجاش رو تو با سوز قصه تعریف کن ننه سرما
قصه هایی از گذشته دور یا نزدیک
قصه فلک رو بگو
همون گنبد مینا که شهرمون رو پوشونده
که فرق نمیکرد انار باشه یا آلبالو
تهش شاخه هاش ترکه شدن برای کف پاهامون
قصه بله قربان گو ها
یا اون قصه ای که قهرمانش برای نفس کشیدن از کسی اذن نخواست
تو بگو کسی گوش نکرد هم مهم نیست
من تو کوچه پس کوچه های این شهر گوش میدم بهت

...

يلدات مبارک یکی يدونه ی آبجی کوچيکه :)

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:37

سلامی دوباره چطوريد رفقا ؟ با روزگار بی نتي چه کردید ؟ جونم براتون بگه که شنبه اولین روزی بود که شلوغ پلوغ شدمنم کلاس داشتم از هشت صب تا چهار و چهل بعد از ظهر ساعت دو بود که دیگه خانواده گوشيمو یه سرهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 21:41

صفحه بندی