خب که چی؟ - تاریخ: 1399/12/1 ساعت: 16:17
خیلی وقتا یه سری کارا میکنم که خودمم توش میمونم بعدش که بهش فکر میکنم میگم خب که چی؟ البته جدیدا زیاد به خودم میگم خب که چی... قبلا اصن تو باغ نبودم... ده سال بعدش تازه میفهمیدم چقدر بیهوده... مثلا امشب خیلی اتفاقی رفتم تو اکانت اینستام... دیدم اوووو 250 نفر و دنبال میکنم پیش خودم گفتم خب که چی؟ و ج...
قدم آخر - تاریخ: 1399/12/1 ساعت: 16:17
آقا نمره تفسیرمم ثبت شد اونم بیست شدم فقط میمونه قدم آخر... امتحان آخر دوره ی کارشناسی... فردا ساعت چهار و نیم عصر بدبختی از کتابه کتابم ندارم پی دی اف عکس کتابه قابل سرچ هم نیس به لطف لوازم آرایش هم چشام دوباره آلوده شده در حال ترکیدن بود دو فصل از 5 فصل و به زور روخوانی کردم فقط بقیش مونده... اینم...
اولین بارون - تاریخ: 1399/12/1 ساعت: 16:17
اولین بارونیه که نیستی اون بیرون زیر اون همه خاک تو این سرما... سردت نمیشه؟ تقریبا دو هفته از نبودنت گذشت... چقد هر روز دلتنگ تر میشیم... کی گفته خاک سرده؟ کی گفته از دل برود هر آنکه از دیده برفت؟
ترسناک - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 12:46
تنها اشتراک ما فقط یه نام خانوادگیه... جمله ی ترساکیه خیلی :)
... - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 12:46
ترسیدم... زیاد تو شوکم... خیلی زیاد درد تو همه وجودم پیچیده خدایا حواست بهم هست؟؟؟
تولدت مبارک من - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 12:46
عزیزدلم زاد روز زمینی شدن تو نقطه ی شروع خوشبختی منه اردیبهشتی که با تو تجربه بشه خود خود بهشته یکی از زیبا ترین اتفاقات زندگیمی هرروز و هرروز بیشتر پیشرفت میکنی قدم به قدم تو مسیرت جلوتر میری پخته تر میشی و بی نقص تر و من ذوق میکنم از تماشای تویی که نماد قدرت و شکوهی مث یه درخت اصیلی با تنه ی پهن و...
سانحه - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 12:46
خب راستش چن روز پیش یه اتفاقی افتاد که ننوشتم نخواستم نگران بشید شب اول ماه رمضون نیم ساعت به افطار اومدم سمبوسه سرخ کنم تابه پر روغن بود و دااااغ دااااغ یهو کاملا بی دلیل روغن داغ پاشید رو کل هیکلم نه دستم خیس بود و نه حتی مواد غذاییم آبدار بود واقعا نمیدونم چرا ولی تنها شانسی که آوردم جفت دستامو گ...
تغییرات نه چندان ساده - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 12:46
جونم براتون بگه که همه چی از روز روان شناس شروع شد زمانی که میخواستم استوری تبریک بذارم مونده بودم کدوم دخترا و پسرا رو تگ کنم یکی بود که کلا خیلی مغرور و آروم بود همیشه ازش میترسیدم نمیتونستم باهاش تعامل کنم با اینکه همکارم بودیم هم کلاسم بودیم ولی کلا ازش میترسیدم دیگه... نمیتونستم اون روز دل و زد...
دلم میخواد - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 12:46
دلم میخواد موهامو کوتاه کوتاه کنم دلم میخواد همه چی رو از نو شروع کنم حتی بلند کردن موهامو...
بازم صفر مطلق - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 16:50
سال پیش دم عید کل لوح تقدیرام و با فرفره های رنگی رنگی نصب کردم رو دیوار اتاقم امروز همشونو کندم خیلی برام سخت بود چون دوسشون داشتم ولی همه رو جمع کردم پارسال نصب کردم که به خودم ثابت کنم که کم کسی نی
روز مردگی ها - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 16:50
حالم خوب نیسدوس دارم صب تا شب بشینم تو اتاقم و زانوهام و بغل بگیرم و زل بزنم به دیوار رو به روم یه بغض لعنتی بیخ گلومه که نمیذاره نفس بکشم دوس دارم برم قبرستون و چن ساعتی تو قبر بخوابم دوس دارم تموم ش
همه چی بهتره - تاریخ: 1398/11/23 ساعت: 6:21
از بعد امتحانا تقریبا همه چی بهتر شده از اون شرایط افتضاح خارج شدم هنوز آروم آروم نیستمولی دیگه اون قدرم تو تنش نيستم که همش سرم لازم باشمکلی اتفاق افتاده و کلی فعالیت داشتم که باید از همش بگم فک کنم
چرا ؟ - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:37
دوتا چرای بزرگ تو ذهنمه مگه ما اینهمه جون نکنديم که تهران باشی پس چرا یزد؟ چرا روز ایستگاه روان سنجی با اینکه صبح مطلع شدی و ميتونستي بیای نیومدی ؟برا امتحانام برنامه نمیدی بهم ؟ اصن حالت خوبه ؟روزات چجوری میگذره ؟
تبریک - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:37
تا اینجاش رو من گفتم از اینجاش رو تو با سوز قصه تعریف کن ننه سرما قصه هایی از گذشته دور یا نزدیک قصه فلک رو بگوهمون گنبد مینا که شهرمون رو پوشوندهکه فرق نمیکرد انار باشه یا آلبالو تهش شاخه هاش ترکه شدن برای کف پاهامونقصه بله قربان گو ها یا اون قصه ای که قهرمانش برای نفس کشیدن از کسی اذن نخواستتو بگو...
اغتشاشات - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 21:41
سلامی دوباره چطوريد رفقا ؟ با روزگار بی نتي چه کردید ؟ جونم براتون بگه که شنبه اولین روزی بود که شلوغ پلوغ شدمنم کلاس داشتم از هشت صب تا چهار و چهل بعد از ظهر ساعت دو بود که دیگه خانواده گوشيمو یه سره
دلخوشی های ساده ای که دریغ میشن ... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 21:41
شيشم آذر ماه عروسی پسرعمم بود قرار بود با مامانم جفتمون بريم آرایشگاه هم موهامون و درست کنیم هم صورتمونواز دو هفته قبلش انقد مخم و خورد که آخر قبول کردم اون هم آرایش کنه هم شينيونولی من فقط موهامو درس
سخنرانی روحام با مضمون مدیریت خشم - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:36
نوزدهم از طرف روحام, رفتیم مدرسه طه برا سخنرانی, یکی از پسرامون سخنران بود از اول مسیر تا شروع سخنراني هی بهش گفتیم استرس نداری ؟ هی گف نه آخر خندید گف بابا شما بیشتر استرس دارید فقطم دارید انتقالش مید
علاقه - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:37
علاقه چیز عجیبیه گاهی مجبورت میکنه خیلی کارا انجام بدیدر حالی که اگه خودت بودی و خودت شاید هیچ وقت انجامش نميدادي مثلا مجبورت میکنه تو دو هفته ی پرکار که وقت تکون خوردنم نداری سه تا کتاب بخونی ! تا شا
لباس مجلسی - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:37
امروز بعد کلاس خودکاوي رفتیم خرید لباس مجلسی آذرماه عروسی داریم از اونجایی که به شدت ریز نقشم لباس سايزم گیر نميومد آخر داشتن به این نتیجه ميرسيدن که بخریم بدیم خیاط کوچیک کنه برام که گفتم نه گیر میاد
دوره ی فرود - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:37
چند وقتيه دارم فکر میکنم چقدر تنها شدم چقدر واقعا هیچ کس هیچ کس و ندارم دوباره رسیدم تو دوره ی آروم شدن دوره ی فرود ، دوباره رسیده زمانی که صدا از در و دیوار در میاد از من نه انقد پر مشغله ام که خانوا